
این روز ها خبر تحریف نام خلیج فارس و جعل نام خلیج عرب توسط برخی رسانه ها ، به هر ده کوره ای در ایران سرایت کرده و نقل محافل شده است. همه به نحوی داد سخن داده اند . جالب اینجاست که با وجود اتفاق نظر در اصل قضیه ، عکس العمل ها بسیار متفاوت است. تا جایی که گه گاه شاهد اتفاقات عجیب و به نوعی کمدی دراماتیک بوده ایم. حکومت از طرفی همایش ها با عنوان خلیج فارس برگذار می کند و روز خلیج فارس نام گذاری می کند راه پیمایی خلیج فارس بر پا میدارد و از طرفی آقایان مصلحت اندیش که خود و آقازاده شان آب باریکه ای در شیخ نشین امارات دارند (!!) به خاطر مصالح ملی ! سیاست مدارا و عطوفت اسلامی در قبال شیوخ امارات در پیش گرفته اند و عده ای از ملت را که به اعتراض به ادعای امارات متحده عربی مبنی بر مالکیت جزایر سه گانه ، در جلوی آن سفارت خانه تجمع آرام کرده بوده اند به باد کتک و باتوم گرفتند تا شیوخ درون امارت سفارت خانه خاطرشان مشوش نشود.
و اما آنچه در این ماجرا میگذرد بسیار فراتر از تغییر نام یک خلیج یا ترغیب رسانه ای لس آنجلسی است. به باور بنده سازمان های جاسوسی و ضد اطلاعاتی امریکا و انگلیس بر عکس ما که عادت داریم کارهای زود بازده و میانبر و جهادی و بسیجی انجام دهیم، تصمیماتش بر اساس یک پروسه ی بلند مدت و سنجیده اتخاذ می شود. یک بخش اساسی هر تصمیمی ، امکان سنجی است و سازمان های مذکور که خود را مجاز به دخالت در امور سایر ممالک می دانند ، با طرح مسئله ی تغییر نام خلیج فارس ( نه بطور علنی توسط خودشان ، بلکه به شکل غیر مستقیم و به وسیله ی نوکران شیخ نشینشان ) سعی در محک زدن میزان همبستگی ملی مردم ایران در قبال مسائل ملی و موضع گیری آنها در قبال حکومت دارند. و نتیجه ای که از این آزمون بیرون آید تا حد زیادی به سرنوشت کشور یا جنگ احتمالی آینده بستگی دارد .

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به سایه آن درختی رو که او گلهای تر دارد
درین بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
نه هر شخصی بصر دارد نه هر برگی ثمر دارد نه هر دریا خطر دارد نه هر شاهی گهر دارد
نه هر آهی اثر دارد نه هر راهی گذر دارد نه هر مردی جگر دارد نه هر ابری مطر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله ی مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
خمش گردم زگفتن من شوم مشغول حال خود که باد است این سخنها و به باطن کی اثر دارد
چو شمس الدین تبریزی اگر داری خبر از دل
دلت در وادی حیرت یقین عزم سفر دارد
فریادی گلویم را می فشارد. بغضی نگاهم را خیس می کند . حتی جسارت خواندن تاریخ را از دست داده ام. مدتی است که هر گاه برگی از تاریخ پر غصه ی سرزمینم را ورق می زنم یا اشک صفحات را تار می کند . یا افسوس راه گلویم را می بندد و یا خشم مرا به منجلاب تنفر می کشاند.
چقدر نا سپاسند این ملت شریف ! چه آنچه ما با خود کرده ایم به یقین ایمان دارم که اسکندر و مغول با ما نکرده است .
چندیست چیزی درونم زمزمه می کند که : نه آقا . ما لیاقت امیر کبیر و ستارخان و باقر خان و میرزا کوچک و مصدق و بازرگان و طالقانی و شریعتی و ... را نداشتیم و نداریم . بیهوده می پویی !!
از اینکه چند ماهی وبلاگم را آپ نکردم عذر می خواهم . شاید مجموعه ای از عوامل درونی و بیرونی در این مسئله تاثیر داشت. اما چه کنم که نمی توانم نباشم ... !!!
از این به بعد وبلاگم مجدد آپ خواهد بود به یاری خدا .
پیشرفت امروز ما نوعی رجعت است رجعت به " انسان"
آدمی موجود پیچیده ایست . سال ها زندگی می کند ، رشد می کند ، تلاش می کند ، می دود ، زمین می خورد و دوباره بر می خیزد ، فراز می رود و فرود می آید ، تا آخرین دم برای زنده ماندن می جنگد ، اما گاه حتی از خود سئوال هم نمی کند که"این همه بهر چیست؟" . شاید جسارت سئوال پرسیدن را ندارد. یا شاید از پیش جوابش را می داند و فقط از اقرار آن به زبان وحشت دارد. پیشرفت های علمی و تکنولوژیک به مرحله ای رسیده است که همچون اسبی افسار گسیخته زمان را در می نوردد. دیگر هیچ کس جلودارش نیست. روزگاری بشر سعادتش را در رفاه می دید . در دستاورد های بزرگ صنعتی میدید. بی آنکه از زندگی و معنایش درکی داشته باشد. بشر قرن ها است که " زندگی " را " زنده بودن" معنا کرده است و و سعادتش را در هر چه بهتر " زنده بودن " می یابد. اما بد نیست لحظه ای با خود خلوت کنیم و چشمانمان را ببندیم و از خود بپرسیم که زنده باشیم تا چه کنیم ؟!
رشته ی تحصیلی و تخصص من مهندسی صنایع است. کسی که با این رشته آشنا باشد به خوبی می داند که اساس شکل گیری و فلسفه ی این تخصص بر افزایش تولید است، بهتر بگویم بر افزایش مصرف است ! امروز مهندسی صنایع بیش از آنکه به فکر ارضاء نیاز باشد به فکر ایجاد نیاز است. یعنی مصرف و مصرف و مصرف. یعنی حد اکثر سود آوری. یعنی حرکت در مسیری که جهان محکوم به حرکت در آن مسیر است. یعنی مصرف زدگی !!!
اما متاسفانه یا خوشبختانه صنعت و علم و تکنولوژی ما بر عکس فرانسه قرن 18 ، آنچه را که می خواهد بشود در پیش چشم خود می بیند . الگو دارد. و به زبان راحت تر " بت " علمی و صنعتی دارد ! آنچه که تمام صنعت گران و متخصصین علمی ما می خواهند بدان برسند یک ایدهآل دور از دسترس نیست . یک نا کجا آباد نیست. جاییست که با یک بلیت طیاره میتوان در عرض چند ساعت در آن گام نهاد. آن سوی جهان جوامعی که تا خرخره مصرف می کنند و رفاه را بیش از آنچه احساس نیاز می کنند می چشند ، امروز یک احساس غبن می کنند . احساس گمشده ای در خویش. گمشده ای که من آن را خود " انسان " می نامم. و این سوی جهان جوامعی از کوچکتری حق زندگی و رفاه زندگی برخوردار نیستند. جوامعی که بر عکس جوامع مصرف زده و به تازگی " معنویت گرا " ، " معنویت زده " و البته " مصرف گرا " شده اند . چه خوب بیابانگرد عرب ( ابوذر غفاری ) در 14 قرن پیش امروز جوامع سوم را تصویر می کند و می گوید : " وقتی فقر از دری وارد می شود ، ایمان از در دیگر خارج می شود". و چه صادقانه 13 قرن بعد بزرگ ترین فیلسوف قرن ( جان پل ساتر ) در مغرب زمین اعتراف می کند که : " آنچه بشر امروز کم دارد یک نوع احساس معنویست " !
بنابراین ، امروز که در آغاز راه صنعتی شدن و دستیابی به پیشرفت های تکنولوژیک هستیم بهتر است نیاز هایمان را بشناسیم ، قدری بر بودن خویش تامل کنیم، برای آنچه می خواهیم بشویم فلسفه داشته باشیم، نگذاریم در این گذار به سوی مدرنیته ریشه های اخلاق و معنویت و تفکر در جامعه مان و در نسل امروزمان که خود ما هستیم بخشکد. و نرسد آن روزی که فقط مقلد و وارد کننده ی صنعت باشیم و نه " صنعتی ". و آنچه که ایمان و باور جامعه ی ماست نیز فقط در داستان ها یافت شود. به عبارت دیگر دین و دنیا از کف دهیم !! امروز پیش و بیش از هر زمان دیگری نیاز به " رجعت " به خود انسانیمان داریم، رجعتی که نه تنها انسان را " مرتجع" نمی سازد بلکه او را به کمال می رساند . کمالی که امروز غرب معترف به کمبود آنست.
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم
كه من دلشده اين ره نه بخود مي پويم
در پس آينه طوطي صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم
من اگر خارم و گر گل چمن آرائي هست
كه از آن دست كه او مي كشدم مي رويم
دوستان عيب من بيدل حيران مكنيد
گوهري دارم و صاحب نظري مي جويم
گرچه با دلق ملمع مي گلگون عيبيست
مكنم عيب كزو رنگ و ريا مي شويم
خنده و گريه عشاق ز جائي دگر است
مي سرايم بشب و وقت سحر مي مويم
حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوي
گو مكن عيب كه من مشك ختن مي بويم
بي شك يكي از مهمترين و معتبر ترين عناصر شناخت هر مكتب و من جمله اسلام ، شناخت الگوهاي انساني دست پرورده ي آن مكتب است. به طوري كه اگر اين الگو به درستي يافت شود مي توان تجلي خواست ها و آرمان هاي مكتب را در او يافت. شناخت رفتار و زندگي چنين فردي در اسلام خود منبعي است براي شناخت نمونه ي انساني مورد پذيرش اسلام. و اين معناي امامت است. امام يعني پيشرو ، يعني الگو يعني فردي كه در صورت شناخت رفتار او و تطبيق آن با شرايط امروز، مي توان يه رستگاري رسيد.
آنچه كه در تفكر شيعي از آن به امام ياد مي شود در ساير اديان و مكاتب الهي و غير الهي نيز تحت عناوين رهبر ، پيشوا ، الگو ، و ... نيز وجود دارد و ويژگي مشترك تمامي آنها اين است كه وظيفه ي هدايت و رهبري اجتماع را بر عهده داشته اند . اما اين اصل مترقي كه سالها موجب انسجام و مبارزه ي شيعيان بوده است ، طي قرن هاي اخير با تغييرات ظريفي دچار يك استحاله و بدفهمي بزرگ شده است .
مسلما فردي كه نمونه ي زنده ي اسلام و ادامه دهنده ي صديق راه پيامبر اسلام است، در نظر معتقدانش بسيار قابل احترام و بلكه قابل عشق ورزيدن است. اما اين عشق و احترام شيعيان به امامان در عصر خوشان بر مبناي ارتباط نزديك ، هم صحبتي ، و هم زيستي نزديك با امامان و نتيجتا شناخت عميق گوهر وجودي آنان پديد آمده بود. و طبيعتا چنين احساس احترام و عشقي كه بر اساس معرفت استوار باشد بسيار سازنده است. اما در قرون بعد ، "معرفت و شناخت" امام به حاشيه رفت و "عشق بدون" معرفت در اصل قرار گرفت و چنين تفكري ترويج شد كه عشق به امام به خودي خود نجات دهنده است و براي توجيه اين تفكر مسائلي از قبيل شفاعت دچار تحريف شد. و علت اين استحاله اينست كه: مسلما امامي كه شناخته نشود بسيار كم خطر تر و كم دردسرتراست براي حكومت هاي غير اسلامي.
متاسفانه ادامه ي اين تفكر را در سطح مسلمانان جامعه ي امروز نيز به شدت مشاهده ميكنيم. و تا نوع نگرش به مسئله امامت تغيير نكند اساسا تشريح زندگي و گفتار امام و شناخت او در نظر معتقدان بلاموضوع و منتفي تلقي ميشود. اكنون كه ضرورت شناخت امام را دانستيم در ادامه ي مجموعه مقالات اسلام و جهان امروز به شرح زندگي و سخنان علي (ع) مي پردازيم .
خدایا تورا سپاس می گذارم که به من آموختی می توانم بگویم "نه" به هر آنچه نمی خواهم و عصیانی این چنین مقدس و عظیم را اولین بار در برابر وجود مقدست تجربه کردم تا دیگر قدرت ها در برابرم تحقیر شود. تو را سپاس می گذارم که مرا از بهشتی که در آن به "خوب بودن" نفرین شده بودم نجاتم بخشیدی تا آنرا خود ، انتخاب کنم . ای مظهر پاکی و حقانیت ، ای که داستان میوه ی ممنوعه و هبوط انسان ات نیاز بشر قالبی و سر به راه(!!) جوامع تحت سلطه ی امروز است ،قوتم بخش تا هرآنچه بنام حق بر من عرضه می دارند ، پیش از آنکه "بشناسم"و"بخواهم" نپذیرم.
سالهاست كه در سرزمين گل و بلبل نه از طراوت گل و نه از ترنم بلبل خبري نيست
روزگاريست كه در اين شوره زار ، خار مغيلان عرض اندام مي كند
و هيبت پر شقاوتش برق نگاه را مي خشكاند
بلبلان را نيز هواي پرواز و آواز نمانده است
اما من در حياط كوچك خانه ام گلخانه اي دارم
و بلبلي در قفس ، كه هر صبح با آوازش از خواب بر ميخيزم
با او عهد كرده ام كه روزي پروازش خواهم داد .

خنده ها چون قصيل خشكيده خش خشِ مرگ آور دارند.
سربازانِ مست در كوچه هاي بن بست عربده مي كشند
و قحبه ئي از قعرِ شب با صداي بيمارش آوازي ماتمي مي خواند.
علف هاي تلخ در مزارع ِ گنديده خواهد رُست
و باران هاي زهر به كاريزهاي ويران خواهد ريخت ،
مرا لحظه اي تنها مگذار
مرا از زرهِ نوازش ات روئين تن كن
من به ظلمت گردن نمي نهم
جهان را همه در پيراهنِ كوچكِ روشن ات خلاصه كرده ام
و ديگر به جانبِ آنان
باز
نمي گردم.
احمد شاملو - " از شهر سرد " - دفتر " باغ آینه "